فضل الله مهتدى

52

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى )

بود . يكى دوتن هم در ميان آنها بودند كه بهائى نبودند از آنها بود ميرزارضا خان افشار باجناغ جلال ذبيح . افشار در بالاى ميز جاى داشت شيخ‌محمدعلى قائنى در دست راست او و من در دست راست شيخ ، خسرو دورىهاى خوراك را از بين در - كه رو به باغچه باز مىشد - از دختركى سبزه و بانمك كه فاطمه نام داشت ، مىگرفت و مىآورد و بر روى ميز مىگذاشت . در اين ميان ميرزا رضاخان با آرنج خود به پهلوى شيخ محمدعلى زد . من هم دريافتم ، شيخ و من نگاه كرديم ديديم خسرو بىآنكه پروائى داشته باشد كه شايد از درز در چند تن او را ببينند ، خود را به فاطمه مىماليد و چشمش كلاپيسه مىشود ! ! شيخ محمدعلى تا اين را ديد لب را گزيد . . . » « 1 » و اگر كسى هم از « كمترين چاكران » عبدالبهاء ، بدگويى مىكرد به عبدالبها برمىخورد . « 2 » و جاى شگفت آنكه شوقى افندى رئيس بعدى اين فرقه هم - چنان‌كه اشاره‌اى رفت - حكايتى ديگر داشت كه صبحى فقط براى كفايت علاقه‌مندان اشاره‌اى كرده است . و ما در مقدمه 2 به بخشى از آن اشاره كرديم و در اينجا تكرار نمىكنيم » . « 3 » رويه‌ى مبلغان هم تفاوت چندانى با شيوه‌ى رفتار رؤساى فرقه‌ى بهائيت نداشت . توصيفاتى كه صبحى از برخى مبلغان بهائى مىدهد قابل توجه است . در وصف حاج امين مىنويسد : « بهترين كسان در نزد او اشخاصى بودند كه به او تقديم نقدينه مىكردند در نزد او پارسا و ناپرهيزكار ، زانى و عفيف علىالسويه بود ! و در نفس‌الامر عملى را تقبيح نمىشمرد ! و با اين‌گونه اقوال سر و كارى نداشت . او سيم و زر مىخواست از هر دستى كه عطا شود و حقوق‌الله ! مىرفت از هر وجهى كه عايد گردد » . « 4 »

--> ( 1 ) . همان ، ص 124 ( 2 ) . همان ، ص 125 ( 3 ) . همان ، ص 144 ( 4 ) . خاطرات ، ص 104